روایتی از مجنون

روزی مجنون از میان سجاده مرد نماز گزاری عبور کرد

مرد گفت:مگر نمی بینی بامعشوق خودرازونیاز می کنم!

مجنون گفت:من که در پی لیلی هستم،توراندیدم....

توکه عاشق خداهستی چگونه مرا دیدی؟!!!!!

/ 6 نظر / 10 بازدید
ساناز

خسته ام از روزهایی که گذشت و از آینده ی مبهمی که پیش رو دارم... نمیدانم تا کدامین لحظه به دنبال عشقی گرم و پر تپش خواهم گشت! کاش صدای پای آن کسی را که قلب مرا خواهد لرزاند میشنیدم! کاش... خسته ام... قشنگ بود....[گل]

رویا

سلام شاپرک جـــــــــــووووووووووووون این شعرا خیلی قشنگن ولی ای کاش میشد فنتتو درشت تر کنی ....من چشمم ضعیفه البته ببخشیدا......مرسی از وبلاگ خوبت

زینلی

سلام ی کتاب در مورد حساب توی وبلاگم معرفی کردم خوشحال میشم نظرتو بدونم وبلاگتم خیلی nice هستش[پلک][خجالت]

Ooo Mab ooO

از اینجا که هستم تا آنجا که هستی وجب به وجب دلتنگم ...

من و تو

عید زیباى برائت از عدو دارد ربیع / عید میلاد دو دلدار نکو دارد ربیع موسم سرمستى دلهاى شیدا آمده / مصطفى با حضرت صادق به دنیا آمده . . . ولادت حضرت محمد(ص) و امام صادق(ع) بر شما مبارک ممنون که به ما سرزدین[گل]