..شعر...

یادته گفتی بهم : تا شقایق زنده است زندگی باید کرد

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد

دیگه به چه کسی دلخوش کرد ؟

یادته گفتی بهم : اومدی سراغ من ، نرم و آهسته بیا

که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته ، نرمتر از یک پر قو ، خسته از دوری راه ،

خسته و چشم براه

یادته گفتی بهم : عاشقی یعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی : چه تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه

آره تنها باشه ، یار غمها باشه

یادته می گفتی : گاهگاهی قفسی می سازم ،


میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهائیتان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفسه

صاحب یک نفسه نیست که تازگی بده به این دل تنهای من

پس کجاست اون قفس شقایقت منو با خودت ببر به قایقت

راست میگفتی : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

کاشکی دلشون شیدا بود

من بدنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم : بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه عشق تر است .

شاید آن روز که سهراب نوشت :

((تا شقایق هست زندگی باید کرد ))

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت

باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق

چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست


سهراب سپهری کجایی که ببینی اب را گل کرده اند

و از ان ماهی میگیرند!!!

آب را گل کردند...

در فرودست اکنون،کفتری می میرد

در همان آبادی ، کوزه از آب تهی است

آب را گل کردند…

آن سپیدار بلند ، که فلان رود روان ، از کنارش میرفت ،

زرد و قامت کج و پژمرده شده ،

دگر آن درویش هم ،

دلش از اینهمه ناپاکی این آب روان،

بخروش آمده ، اما … خاموش است ،

تا مبادا که همان خشکه نان هم ز کفش بستانند،

در مصاف گل و لای ،رود زیبا خجل است ،گویی…

زشتی دو برابر کند این آب کنون،

آب را گل کردند…حرمت عشق شکستند،

ناله از من بربودند،مستی از من بگرفتند،آب را گل کردند…

چه گل آلود این آب ،و چه ناپاک این رود،

تو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفایی دارند،

غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبرند،

و تو امروز کجایی سهراب ؟

تا ببینی ، که همان مردم بالادست ،

ز صفا عاری و از عشق تهی میباشند،

چشمه هشان بی آب…گاوهاشان بی شیر…دهشان بی رونق،

ساکت و خاموش است،

دگر از غنچه شکفتن خبری نیست ،

مردم بالادست ، همه در ماتم و اندوه نشستند اما…

کدخدا در خانه با زنش میخندد،آب را گل کردند…

تو نبودی سهراب،آب را گل کردند…

و هم اکنون خیلی ها دارن از این آب گل آلود ماهی میگیرند.



کاش بودی سهراب .................گریه

/ 6 نظر / 16 بازدید
یکی

آخی......خیلی خوبه

نیلوفر

آنقدر برای تو بوده ام که دیگر من برایم غریبه است اینگونه است که وقتی میروی می میرم چون نه تو را دارم و نه خودم را…

نیلوفر

سلام گلم.... خوشحال میشم به این وبم هم سر بزنی.... www.ali64zia.blogfa.com

مریم

::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄ ::♥::◄یک وقتآیــــی هســتــــــ کــِـهـ::♥::► ::♥::◄بایــد لــَـــم بدی یهـ گــــوشهــ...::♥::► ::♥::◄وَ جَــریان زندگیــتـــــــ رو فقـــط مــٌــرور کنی::♥::► ::♥::◄بعــدشم بگـــی:::♥::► ::♥::◄"به سلآمَتــــــــی خــٌــودَم که اینقـــدر تحمـٌــل دآشتـــم! ::♥::► ..::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄..::♥::◄

Ooo Mab ooO

اگر عشق نبود به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم آری بی گمان پیش از اینهامرده بودیم